حدیث عهد محبت ز کس نمی شنوم...

يادداشت هاي بي سر و ته من

مدار بسته

یکی از معدود گزاره های غیر عقلانی که بهش معتقدم (:دی) این است که جهان طبیعت مدار بسته ای است که هرچه کنی انعکاسش به خودت بر می گردد. به قول ساده تر دنیا دار مکافات است.

نمی دانم شاید این ریشه در اندیشه های معاد باورانه دارد 

ولی هر چه هست عقلانی نیست. نظر شما چیست؟

پی نوشت: دلم برای نوشتن تنگ شده است

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 1:25  توسط علي  | 

بی خاصیت ترین ادمهای دنیا، "آدم های خوب" هستند

بعضی وقتها دلت می خواهد کمی خوب نباشی. اصلا می خواهی بد باشی. می خواهی چاک دهنت را باز کنی یکی دو جین فحش بدهی به دنیا و ما فی ها و بعدش بری یک گوشه بشینی و زیر لب بگی گور بابای این دنیای خار ...

بعضی وقتها می خواهی تو صورت یارو زل بزنی و بگی خر عمه اته. اون قدر نگاهش کنی که شاید خجالت نداشته اش جوش بیاید و سرش و بندازه پایین و بعدش بهش بگی خر خودتی خار ...

بعضی وقتها می خواهی تجاوز کنی. نه به جسم طرف. به روحش. کاری کنی که بکارت روحش خدشه دار شه. "این یکی پرده را نمی شه دوخت دوباره". بعدش بهش بگی برو گمشو خار ....

بعض وقتها می خواهی عوض اینکه دهنت را خسته کنی و بذاغش را حروم کنی، یک تف کنی کف دستت بخوابانی زیر گوش مخاطب نفهمت تا برق سه فاز از کله اش بپره و بهش بگی تا کی می خواهی نفهم بمونی خار ...

بعضی وقتها می خواهی عوض اینکه وقت و فکرت را حروم یک نفر کنی، تخم ات را حرومش کنی و بگی به تخمم خار ...

بعضی وقتها می خواهی پا بگذاری رو تمام قواعد اخلاقی که باسه خودت جمع کردی. کارهایی بکنی و هزار سال حاضر نیستی با هات بکنن (که می کنن) و بعدش بگی گور بابای اخلاقیات کانتی و کانت خار ...

بعضی وقتها می خواهی پاچت نکنن و نگن آدم خوبی هستی و به ریشت نخندند. بترسن از اینکه با هات بد رفتار کنن و مواظب باشن و بگن قلانی عجب خار ... ای هست

بعضی وقتها می خواهی یک کم خاصیت داشته باشی و بشی مثل همه آدمهای با خاصیت


+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 17:2  توسط علي  | 

رمضان

ماه من

ماهی است روزه گرفتم 

که روزها به تو فکر نکنم

و عیدی را انتظار می کشم

که تو را 

با چشمان غیر مسلح توان دید

...

راستی

امروز سهواً به یاد تو افتادم


+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 15:33  توسط علي  | 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر داستان قبلی را نخوانده اید بهتر است اول آن را بخوانید:


تقدیم به حسین حاجی زاده که چند روز پیش در چت به من گفت سال هاست به تنهایی خود عادت کرده است. البته او بسیار کتاب می خواند 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی

 

دست راستش را کرد تو جیب بقلش تا کلید در آپارتمانش را در بیاورد. کلید توی جیبش نبود. با دیگر دستش جیب چپ را از روی شلوار لمس کرد و جز چندتا سکه چیزی احساس نکرد. زیر لب گفت: "اه". یادش آمد که ظهر سرکار که می رفت ناهار کلید را گذاشته بود توی جیب بقل کوله اش تا گم نشود. بدون آنکه کوله اش را در بیاورد دست کرد و کلید را برداشت. در را باز کرد. چراغ آشپزخانه روشن بود. شک نداشت که خودش عین همیشه یادش رفته خاموش کند. مطمئن بود که کار کس دیگری نیست. چند ماهی است که جز خودش کسی در این خانه نیست. خانه سه اتاق داشت. یکی را صاحب خانه وسایلش را گذاشته بود و یکی دیگر هم چند ماهی است که خالی مانده بود.

کیسه خریدش را گذاشت توی آشپزخانه و رفت در اتاقش را باز کرد. مثل همیشه نامرتب بود. کفش هایش را در آورد و همون وسط اتاق ول کرد. شلورکش را از روی تخت برداشت و شلوارش را عوض کرد. دراز کشید روی تخت و به سقف خیره شد. به هیچ چیز فکر نمی کرد. چشمانش را بست و کمی نفسش را آرام تر کرد. نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت 9 بود. فکر کرد که شام چی درست کند. کمی احساس خستگی می کرد. گرسنه اش هم نبود. پیش خودش گفت که باید شام درست کنم. احساس می کرد اینگونه زنده تر است. چشمانش را بست و فکر کرد که شام چه غذایی درست کند. تفاوتی برایش نمی کرد. بلند شد و بسته سیگار را از میز کنار تختش برداشت. رفت کنار پنجره و سیگارش را روشن کرد. پک عمیقی زد. سکوت عجیبی بود. صدای سوختن سیگارش را می شنید. نا خودآگاه شروع کرد به سوت زدن. سعی کرد آهنگی را که صبح توی رادیو شنیده است با سوت تکرار کند اما نفسش کم می آمد. سیگار ریه اش را خراب کرده بود.

رفت به سمت آشپزخانه که شام درست کند. پایش به سیم شارژر موزیک پخش کن اش گیر کرد و موزیک پخش کن اش از روی لبه میز به سمت دیگر اتاق پرت شد. از روی زمین برداشتش و ترک روی صفحه نمایشگرش اعصابش را خرد کرد. باورش نمی شد که به این راحتی شکسته شود. زیر لب کلی به جنس های چینی فحش داد و روشن اش کرد. صفحه لمسی اش قسمت پایین چپش کار نمی کرد. لبهایش را به هم فشرد و جمله اش که دیروز به همکارش توی شرکت گفته بود به یاد آورد. "موبایل و ام پی تری پلیرم قهرمان پرش از ارتفاع هستند". لبهایش کمی باز تر شد و شکل تبسم گرفت. اعصابش هنوز خرد بود. نگاهی به اتاقش انداخت و تازه فهمید که چقدر نامرتب است. بی خیال شام شد و ناگهان تصمیم گرفت اتاقش را مرتب کند.

موزیک پخش کنش را به بلندگو وصل کرد. خواست آلبومی انتخاب کند اما روی تنظیم تصادفی بود و نمی توانست دکمه های سمت چپ را فشار دهد. گفت یا بخت یا اقبال. آهنگی از هایده پخش می شد. هم زمان که داشت آهنگ پخش می شد شروع کرد بازار شام اتاقش را جمع کردن. ترانه را بلند بلند تکرار می کرد.

بگو یا رب بگو یا رب چه بد گفتم، چه بد کردم / شلوارش را از روی تخت برداشت و به چوب لباسی آویزان کرد

که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم / تی شرت اش را از روی صندلی برداشت و بلوزش را عوض کرد

مرا یا رب نمیخواهی گناه از تو / بلوزش را آویزان کرد و با پایش جورابش گلوله شده اش را کنج اتاق شوت کرد

اگر نفرین به این دنیای بد کردم / سی دی هایش از روی میز برداشت و نگاه کرد که کجا بگذارد


سی دی ها دستش بود که هیچ کاری نکرد و این تکه از ترانه را بلندتر خواند. انگار می خواست کسی بشنود:

به حرفم گوش کن یا رب/  به دردم گوش کن یا رب / اگر بیهوده میگویم / مرا خاموش کن یارب / اگر بیهوده میگویم / مرا خاموش کن یارب

احساس کرد که کسی صدایش را نمی شنود. سی دی ها را همان جوری روی هم گذاشت روی میز و بی آنکه ادامه ترانه را بخواند باقی وسایلش را جمع کرد

...

اتاقش تقریبا مرتب شده بود و فقط تنها وسایل روی کتابخانه مانده بود. سراغ کتابخانه رفت. گرد و خاکی روی کتاب ها را گرفته بود. احساس کرد که خیلی وقت است کتاب درستی نخوانده است. نگاهی به کتاب ها انداخت. طبقه طبقه موضوعی چیده بود. برخی از آنها برمی داشت و نگاه می کرد. یادداشت های صفحه اول هر کدام را می خواند. عموما را خودش خریده بود. تاریخ خرید و نام مغازه کتاب فروشی و محل خرید را در صفحه اول نوشته بود. از تاریخ  خرید همه شان چهار پنج سالی می گذشت. بعضی از موارد هم نوشته بود که به پیشنهاد چه کسی این کتاب را خریده است. بعضی از کتابها هم هدیه ای بودند و جملات اهدایی اشان خاطراتش را زنده می کرد. دیوان شاملو را برداشت. جلد کتاب را باز کرد و شروع کرد صفحه اولش را خواندن :

"دهانت را می بویند / دلت را می بویند / مبادا نگفته باشی دوستت دارم / به تو که از همه همیشه بیشتر دوستش دارم / مریم / بهار 80".

این تنها کتابی بود که از پنج سال پیش، بعد از فروش کتابخانه اش باقی مانده بود. احساس غریبی داشت. شش ماهی بعد از فروش کتابهایش دوباره شروع کرده بود به کتاب خریدن. حتی توی یک دست دوم فروشی دو سه تا از کتاب های خودش را خریده بود. اما از آن زمان که رفته بود سرکار دیگر کمتر کتاب می خواند. از یک سال پیش هم که پست اش در شرکت بالاتر رفته بود و کارش زیادتر شده بود اصلا کتابی را کامل نخوانده بود. روی صندلی نشست و تصادفی لای کتاب شاملو را باز کرد:

در اين‌جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير...

در اين زنجيريان هستند مردانی که مردارِ زنان را دوست می‌دارند.

در اين زنجيريان هستند مردانی که در رويای‌ِشان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمی‌کشد فرياد.

من اما، در زنان چيزی نمی‌يابم‌ ــ گر آن همزاد را روزی نيابم ناگهان، خاموش‌ــ

من اما، در دلِ کُهسارِ روياهایِ خود، جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ اين علف‌هایِ بيابانی که می‌رويند و می‌پوسند و می‌خشکند و می‌ريزند، با چيزی ندارم گوش.


سیگاری روشن کرد. احساس کرد که زندگی برایش ملال آور شده است. به دیوار اتاقش نگاه کرد و احساس کرد سلول انفرادی تنهایی هایش است. خودش را در آینه روی میزش دید. دستی در موهایش کشید. مو های سفیدش و ریش های نتراشیده اش را با دقت بیشتری نگاه کرد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 1:44  توسط علي  | 

دل از من برد و روی از من نهان کرد.

این داستان را  شنبه 20 اسفند 1384 در وبلاگ قبلی ام که فیلتر شد و بسته شد نوشته بودم. داستانی نوشتم که در پست بعدی منتشر خواهم کرد و چون در راستای این داستان است، صلاح دیدم که این را هم دوباره در وبلاگ بنویسم:


تقدیم به امید اگرچه که در نقطه مقابل احمد بود اما زمانه به او هم ...


نوذر و منوچهر خان را به سمت اتاقش راهنمایی کرد . بدون تعارف خودش در را باز کرد و رفت تو اتاق و بعد با اشاره به منوچهر گفت : "همینه .آقای سعیدی دیشب آمد اینجا دیدتشون ."

منوچهر نگاهی به کتابخانه انداخت و به نوذر گفت " بپر از پشت وانت اون کارتنا را بیار . به حسن هم بگو مراقب باشه دوبل پارک کرده جریمه نشه که همین یک قرون دوزار هم باید بریزیم تو شیکم این افسر های بی پدر مادر " . بعد رو کرد به احمد و گفت "شغلت چیه ؟؟"

احمد که داشت به کتابخانه اش نگاه میکرد ، گفت : "دانشجو هستم . سال آخر !!"

نوذر کارتن ها آورد و با منوچهر شروع کردند کتابها را در آوردن. منوچهر با صدای بلند اسم هر کتابی را که در می آورد می خواند. "صد سال تنهایی"، "گاری کوپر"،"سگ سفید" ،"چشمهایش"،"بوف کور"،"آنکارانیا". نوذر هم آنها را توی کارتن می گذاشت. احمد روی صندلیش نشسته بود و نیازمندیهای همشهری را می خواند . منوچهر انگار تقریبا همه کتابها را می شناخت . لااقل آنهایی را هم که اسم کتاب را بلد نبود نویسنده اش را می شناخت و گهگاهی هم از خودش راجع به کتابها افاضات می کرد . قفسه داستانها که تمام شد رفت سراغ طبقه پایینی باز هم شروع کرد بلند بلند اسم کتابها را خواندن .تک تک اسامی مثل پتکی بودند که توی سر احمد می زدند . "سیاه مشق"،"نادر پور" بعدش گفت "به به کلیات سعدی هم که داری ! این چاپش خیلی خوبه ، گمونم خیلی ساله خریدیش . اینهم می خواهی بفروشیش پسر ؟ حیفه ها ؟". احمد هم بدون اینکه حرفی بزنه سرش را تکان داد و منوچهر کتاب را داد به نوذر که بگذاره تو کارتن. "با عشق در حوالی فاجعه" ،"دیوان شمس"،"کلیات شهریار" ،"شاملو".

این را که گفت انگار احمد عقرب نیشش زده باشد پرید و قبل از اینکه منوچهر کتاب را بدهد به نوذر تا بگذارد توی کارتن ، از دستش گرفت . جلد کتاب را باز کرد و شروع کرد صفحه اولش را خواندن :

"دهانت را می بویند / دلت را می بویند / مبادا نگفته باشی دوستت دارم / به تو که از همه همیشه بیشتر دوستش دارم / مریم / بهار 80".

منوچهر پرسید : "نمی خواهی بفروشیش آقا ؟". احمد هم با صدای بغض آلودش سری تکان داد و گفت :"نه ! برش دار ببر" و کتاب را داد به نوذر تا توی کارتن بگذارد. منوچهر شروع کرد سر حرف را باز کردن و گفت :"ادبیات می خوانی ؟"

"نه ! چطور؟"

"آخر همش اینجا شعر و داستان ریخته !"

"نه کامپیوتر می خوانم . البته گه گاهی هم شعر می گفتم "

"ما شغل ضایعی داریم . نشد ما بریم یه جا کتاب بخریم طرف ناراحت نباشه . گهگاهی هر بلایی که سرم می یاد فکر می کنم نفرین اونایی بوده که کتاب خونش رو خریدیم . آخه ملت فکر می کنن که کتاباشون مثه بچه هاشونه . اینطور نیست ؟"

"من به خاطر فروش کتاب هایم ناراحت نیستم ! مشکلات دیگری دارم . اتفاقا خوشحال هستم که دارم  " حرفش را ادمه نداد . انگار که داشت به خودش دروغ بزرگی می گفت . حتی دوست داشت که اگر هم می خواهد روزی کتابهایش را بفروشد ، برود روبروی دانشگاه تهران خودش یک بساط پهن کند و خودش کتابهایش را بفروشد . نگاهی به قفسه های خالی بالای کتابخانه اش انداخت  نوری به کنج خالی قفسه بالا تابیده بود و خالی بودنش بیشتر جلوه میکرد . توی ذهنش جای تمام کتابها را مرور می کرد. احساس می کرد که از تو خالی شده است . از سه شنبه هفته پیش هر کاری کرده بود که بتواند غزلی بنویسد ، نتوانسته بود . نگاهی به نوذر کرد که با خستگی تمام باز هم ادامه می داد . سه کارتن سنگین کتاب که تا وانت برده بود و الان هم بدون معطلی کتابها را از دست منوچهر می گرفت و با نظم و ترتیب خاصی کنار هم می چید . پیش خودش فکر کرد که اگر بخواهد برود سر کار ، هر روز خسته تر از نوذر به خانه بر می گردد دیگر چه برسد به اینکه بخواهد شعر بگوید . آخر مگر به کجای دنیا بر میخورد که...  منوچهر فکرش را پاره کرد و گفت :" آقا این دیوان حافظم می فروشی ؟ قیمتی نداره ها پیش خودت نگهش دار . بد نیست یکی داشته باشی .من خودم هر وقت می خورم به پیسی میشینم یه فال می گیرم ".

 دستش را به سمت منوچهر دراز کرد و کتاب را از دستش   گرفت . خنده تلخی روی لبش نشست . نگاهی به صندلی گوشه اتاق انداخت و به دیوار تکیه داد. دستش را آرام روی برگه های کتاب کشید و لای دیوان را باز کرد

<> 

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدار را با که این بازی توان کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با من نرگس او سرگران کرد

...

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی

که تیر چشم آن ابرو کمان کرد

<> 

خنده از روی لبهایش پاک شد و کتاب را به منوچهر داد ."نه ممنون. بالاخره به قیمت کاغذ هاش که می ارزه "

منوچهر سری تکان داد "اون که البت ولی خوبه آدم داشته باشه . خیلی هم قدیمی نیست"

تلفن زنگ خورد و احمد سریع  به سمت تلفن دوید .تو راه پایش خورد به یکی از کارتن ها و کتابهای تویش نقش بر زمین شد . اما اهمیتی نداد. کارتن را از روی زمین بلند نکرد و به راهش ادامه داد. تلفن را برداشت. "بفرمائید"

"الو ! سلام خسته نباشد ...آژانس هواپیمایی آزاد"

"نخیر اشتباه گرفتید خانم"

"ببخشید"

احمد گوشی را گذاشت و برگشت به سمت کارتنی که نقش بر زمین کرده بود . شروع کرد به جمع کردن کتابهایی که روی زمین ریخته بود. آنها را تک تک بر میداشت و داخل کارتن می گذاشت. ردیف های کتابها مثل پازلی پر می شدند. منوچهر و نوذر کارشان تمام شده بود . آخرین کتاب را هم داخل کارتن گذاشتند و نوذر لبه های چپی و راستی را با لبه های بالایی و پایینی داخل هم دیگر کرد. کارتن را زیر بلند کرد و به سمت وانت رفت. منوچهر رفت گوشه اتاق و از روی زمین کاپشنش را برداشت. دست کرد توی جیب داخلیش و دو بسته اسکناس دویست تومانی با دوتا ایران چک پنجاه هزار تومانی در آورد و به سمت احمد آمد. "دیگه ببخشید. آقا سعیدی باهاتون 150 طی کرده بود ولی خوب ده تومان هم تخفیفش. خدا بده برکت. حله؟ "

احمد هم نگاهی به پولها کرد . اصلا حوصله چانه زدن نداشت . "باشه . ممنون. خداحافظ !"

"خداحافظ. راستی اگه بچه ها هم کتابخونه داشتند ما رو خبر کن. شماره آقا سعیدی رو که داری ؟"

"بله دارم. خداحافظ شما"

"خوب قیمت می خریم . خدایش هر جای دیگر تو انقلاب می رفتی بالا 120 نمی خریدند . با اجازه . یا الله ... یا الله"

منوچهر راه افتاد به سمت در خروجی و احمد هم روی یک صندلی کنار کتابخانه نشست. تکه های لب پر شده طبقه دوم و سوم آن حالا بیشتر به چشم می خوردند . وجود آن همه کتاب توی این قفسه ها تا حالا باعث نشده بود که احمد به قدیمی بودن کتابخانه اش فکر کند. پیش خودش گفت که بزودی هم خودش همین حال را پیدا خواهد کرد و اگر مدتی از کتاب دور باشد تازه گوشه های لکه دار وجودش واضح تر خواهد شد اما برایش مهم نبود. الان تنها به دنبال این بود که یک حساب بانکی باز کند و هر چه سریع تر این پول را قبل از اینکه به خرید کتاب دیگری وسوسه بشود ، به حساب بریزد. می خواست تا می تواند پول هایش را جمع کند . حتا به ذهنش خطور کرد که اگر کتابخانه اش را هم با قیمت خوبی بفروشد خیلی خوب می شود ...

تلفن زنگ زد . به سمت تلفن دوید . با عجله دستش را به سمت گوشی برد که برداردش . نوک انگشتش زودتر به گوشی خورد. گوشی از روی تلفن افتاد و قبل از اینکه به زمین بخورد آن را گرفت . "بفرمائید "

"سلام احمد . خوبی "

بهرام بود . طنین صدایش کمی آرام تر شد و گفت : "سلام "

"حالت چطوره ؟"

"سعی می کنم بهتر باشم . تو چطوری ؟"

"مرسی . خوبم . خوش میگذره ؟ چی کار می کردی ؟"

"یک نفر را آورده بودم کتاب هایم بخرد "

"دروغ می گی !! آخه احمق این چه کاریه کردی.چند فروختیش ؟ ببین احمد درسته که مریم رفته اما دنیا که به آخر نرسیده . این نشد یکی دیگه . راستی کی رفت ؟ آلمان میره ؟ نه ؟"

"آره . هامبورگ . امروز صبح ساعت 9 . فکر کنم الان یک ساعتی باشه هوپیما بلند شده "

"به قول پیام دندان کرم خورد را باید کند انداخت بیرون . من از سوسن دو سه روز پیش خبرش را شنیدم . دیشب پریشب خیلی زنگ زدم نبودی .سوسن می گفت خیلی وقته این قضیه هست . حتی یک ماهه پیش هم مریم بهش گفت بود که این پسره سیریش شده . راستی چی کاره هست ؟"

"نمی دانم . فکرکنم پاپا مایه دار.  مریم می گفت وضعشون تو هامبورگ خوبه ."

"دختره احمق اومده نشسته این حرف ها را به تو هم زده . تو چند وقته خبر داری ؟"

"از سه شنبه هفته پیش . رفته بودیم پارک ملت اونجا بهم گفت "

کمی مکث کرد ، نیش خندی زد و گفت :"عکس رضا رو هم ازش گرفتم"

"رضا دیگه کیه ؟"

"همون پسره دیگه . می خواهم قاب کنم بزنم گوشه اتاقم . عمو اسد الله یادته ؟"

بهرام خنده بلندی کرد . گفت :"آره . آره . خلاصه احمد جون اگر کمی چیزی از دست ما بر می آید در خدمتیم"

"کمک ... می تونی برام کار جور کنی؟ می خواهم بروم سر کار"

"چی کار ؟ کد نویسی ؟ شبکه ؟ چی بلدی ؟"

"مهم نیست . فقط پولش خوب باشه . "

"JAVA بلدی ؟"

"خودت که می دانی تعطیلم . اما یاد می گیرم"

خنده ای کرد و گفت : "تازه سر به راه شدی . باشه با متقی صحبت میکنم ببینم تو این پروژه نیرو می خواهد یا نه . خبرشو بهت می دهم . "

"ممنون بهرام جون . فرصت بشه جبران کنیم. "

"این چه حرفیه عزیزم .ما توی این مواقع کمک نکنیم کیا کمک کنیم "

احساس کرد الان بهرام دارد بهش ترحم می کند بهمین خاطر پرید وسط حرفش و گفت :"باشه . ممنون . کاری نداری ؟ قربانت "

" قربانت . مراقب خودت باش. خداحافظ"

گوشی را گذاشت و با سیم گوشی شروع کرد ور رفت . سیم را دائم دور انگشتش می پیچید تا اینکه دوباره تلفن زنگ خورد.

"بفرمائید"

"الو ! سلام...آژانس هواپیمایی آزاد"

"نخیر دوباره اشتباه گرفتید خانم"

"ببخشید ."

 گوشی را گذاشت و همین که از جایش بلند شد تلفن دوباره زنگ خورد.  آن را برنداشت . رفت به سمت کتابخانه و روی صندلی کنار آن نشست. چشمش به زمین افتاد و یک جایی گوشه اتاق انگار قفل شد . باورش نمی شد . فکر کرد که خدا هم باهاش سر لج دارد . آخر چرا از بین این همه، فقط این ماند. کتاب شعر شاملو کنج اتاق جا مانده بود. صدای اذان می آمد. تلفن همچنان زنگ می خورد ...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 1:29  توسط علي  | 

نارحت نشو عزیز!

بعضی وقتها یک سری انتظاراتی داریم از کسانی که با آنها معاشرت داشتیم و برآورده نمی شوند. عصبانی و ناراحت می شویم. پیش خودت می گویی:

همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی

دریغ آن سایه رحمت که بر نا اهل افکندی

اما کمی آرام تر که می شوی به این نتیجه می رسی که انتظارات از شناخت نشات می گیرند و شناخت تو اشتباه بوده است. آنوقت است که می گویی:

حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را

تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

(البته می توانیم بیت اول را کمی تغییر داده و از انتخاب طبیعی ژن حسن خلق طلب کنیم)


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 3:1  توسط علي  | 

دوران کودکی – آقا بی خیال

امروز یک دوچرخه خریدم. یاد این دوران دبیرستان افتادم که سر و ته و میزدی میرفتم چیتگر دوچرخه بازی. یاد اون دورانی که از سرعت 40 تا پا زدن دوچرخه لذت می بردم و یاد اون کیلومتر شمار دیجیتالی که چقدر مهدی و وحید مسخره ام می کردند. یاد دورانی که برای خرید یک تیوپ میشل تا گمرک با دوچرخه میرفتم. روزهایی که زیر آفتاب زیر بارون، توی شیشه خورده های بازی استقلال پرسپولیس پا می زدم. روزگاری که تا سد کرج می رفتم و آرزوی من رفتن شمال با دوچرخه بود....

امشب با نینا، علیرضا، فوتیس و ریتا وسط میدان قایم موشک بازی کردیم. فکر کنم آخرین بارش بر می گردد به 15 16 سال پیش. دوران کودکی. ترس از پیدا شدن و دویدن برای سوک سوک. خیلی وقته که برای چیزی تو زندگی سوک سوک نکردم. دوران شیرین کودکی. قایم شدن فوتیس بالای درخت؛ راه رفتن بدون کفش نینا؛ و امید نجات آخرین نفر. جر زنی ایستادن پشت.... یادش بخیر. 

بیشتر قایم شدید یا دنبال کسی بود که پیدا کنید! 


+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 8:34  توسط علي  | 

همیشه "مشکلاتی هست"

امروز مقاله را ول کردم نصفه و نیمه ایمیل کردم به استاد ارجمند و انگلیسی حالیش کردم که بکش بیرون حسش نیست تا اطلاع ثانوی :دی

بعد رفتم سر فریزر و برچسپ قرمزی تگری را تقریبا تا نصفه مورد عنایت قرار دادم. تورقی به حافظ زدم و دلم را زدم به دریا. یک تاکسی گرفتم به سمت ساحل. 

بالاخره تمام شد. یک نفس راحتی می کشم. با این حال که می دانستم ربجکت میشه. می دانم که احتمالا گه زدم به همه چیز.

پیرو دو پست قبل. یکی به تعداد نه هایی که زندگی به ما گفته اضافه کنید. البته نسبت صورت کسر به مخرجش آنقدر زیاد است که یکی توش گمه. :دی

یاد یک حکایت می افتم که بنده خدایی داشت ماست می زد تو آب دریا. یکی بهش گفت چی کار داری می کنی گفت دارم دوغ درست می کنم. طرف گفت که نمی شه. بنده خدا جواب داد: "می دانم. ولی اگر بشه چی می شه". حکایت ما هم همین است. اگر می شد چی می شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم تیر 1389ساعت 8:17  توسط علي  | 

تو عمر خواه و صبوری

امروز جلو خودتو می گیری. می گی فردا. فردا جلو خودتو می گیری می گی پس فردا. روزها تمام می شوند. آخرش می سپاری به دست تقدیر. به همه آنچه که حتی ذره ای بهش اعتقاد نداری ولی تنها راه رهایی است. بعد نگاه می کنی تنها لبخند می زنی:


اگر  روم  ز   پی اش   فتنه ها    بر انگیزد

ور از طلب بنشینم ، به كینه بر خیزد   

 

وگر به  رهگذری یك  دم     از   وفاداری

چو گرد در پی اش  افتم  چو  باد  بگر یزد

 

من آن فریب  كه  در   نرگس   تو   می بینم

بس آب روی   كه  با  خاك ره برانگیزد

 

فراز و شیب و بیابان  عشق  دام  بلاست

كجاست  شیر  دلی  كز  بلا  نپرهیزد

 

تو عمر خواه و صبوری كه چرخ شعبده باز

هزار  بازی از این طرفه  تر  بر  انگیزد

 

بر    آستانه    تسلیم   سر    بنه  حافظ

كه گر  ستیزه  كنی  روزگار  بستیزد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 6:36  توسط علي  | 

نه!!!!!!!

خاطرم هست زمانی که سال اول کنکور ارشد دادم و 58 شدم اما علم و صنعت را به خاطر خاطرات منحوسش تو تعیین رشته ام نزدم (البته به خیلی ها گفتم به خاطر سربازی بود ولی همش 10 درصد به خاطر سربازی بود. گور بابای خالی بند)، بهمن م.ی.ر ب.ا.ق.ر.ی بهم گفت که یک "نه" محکم به زندگی گفته ای. 

تا حالا شمرده اید چند بار به زندگی "نه" ای محکمی گفته ای و چند باز زندگی به تو "نه" گفته! این بار تو شش و بشم که "نه" بگم یا "نه" بشنوم 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 6:3  توسط علي  | 

مطالب قدیمی‌تر