دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
بالاخره بعد از مدتها این دست نوشته های پوسیده و کپک زده را بروز رسانی کردم. اما توی ایران نه! 7,243 کیلومتر دورتر به گفته زمین نگار گوگل. فارو. پرتغال.
خیلی مشتاق نیستم که از اینجا بگم. احتمالا به دوست های نزدیکم زیاد گفتم و در آینده هم بیشتر از اینجا خواهم گفت. دوست دارم از امشب از احساساتم اینجا بگم. احساساتی که تا قبل از سوار شدن به هواپیمای خطوط ترکیه برایم غریب بود. احساساتی مملو از آزادی، غربت، تفریح و خستگی همه با اسانس تنهایی. احساسات غریبی که با google talk و skype بیان نمی شوند. مالیخولیای عجیب. دوستان خوبی اینجا هستند اما نمی شود نگاهشان کرد و گفت: "چپونده ها" و با اشکان ساعت ها خندید. هر نیم ساعت بپرسی: "چطوری حاج مصی؟ چاااااااااااااکرم" و شاد شد. هفته ای یک بار زنگ بزنی به مهدی و بگی: "یک برنامه بزار ببینیمت". حسین را در بغل بگیری و بگی "مخلصم با نمود عملی". امینی که ببینیش و بگویی "خالووو" و درک کنی با تمام سلول هایت که خالو چیست. جبین ابن جلال را ببوسی نه به خاطر عسل به خاطر جبین بی مویش. فرزاد مچل کنی و از کار بگی و برنامه بچینی. و امید را هر روز ببینی و ساعت ها از زمین و زمان حرف بزنید.
اینجا مارینی هست که بری تنهایی سیگار بکشی و به کسی نگی کجایی ،اما پارک خیابان برزیل نمی شه، حتی سیگارش همون سیگار نیست. از همه بدتر خانواده. اینجا نرگس نیست. خواهری که گریه می کرد در آغوشش می گرفتی. مامان نیست. بابا نیست. خودتی و خودت.
و اینجا کسی نیست که باهاش دیالوگ کنی. همه اش مونولوگ. فیلم های داوکینز. کتابهای اینترنتی. اینجا همه چیز هست اما هیچ چیز نیست.
پی نوشت: جان مادرتون اگر منو میشناسید زنگ نزنید بگید چته ک.س خ.ل شدی. خوبم که دارم می نویسم. فقط دلتنگ شدم و خواستم خودمو خالی کنم.
پی نوشت 2: اگر شبها غزلیات سعدی نبود بر می گشتم
پی نوشت 3: نمی خواهم بگم اینجا کسی نیست. حتی توی زندگی ام هم اولین بار نبست که برای مثال سری دوستانم عوض شده. اما این بار خیلی یک دفعه بود و همه کلا عوض شد.