همیشه "مشکلاتی هست"

امروز مقاله را ول کردم نصفه و نیمه ایمیل کردم به استاد ارجمند و انگلیسی حالیش کردم که بکش بیرون حسش نیست تا اطلاع ثانوی :دی

بعد رفتم سر فریزر و برچسپ قرمزی تگری را تقریبا تا نصفه مورد عنایت قرار دادم. تورقی به حافظ زدم و دلم را زدم به دریا. یک تاکسی گرفتم به سمت ساحل. 

بالاخره تمام شد. یک نفس راحتی می کشم. با این حال که می دانستم ربجکت میشه. می دانم که احتمالا گه زدم به همه چیز.

پیرو دو پست قبل. یکی به تعداد نه هایی که زندگی به ما گفته اضافه کنید. البته نسبت صورت کسر به مخرجش آنقدر زیاد است که یکی توش گمه. :دی

یاد یک حکایت می افتم که بنده خدایی داشت ماست می زد تو آب دریا. یکی بهش گفت چی کار داری می کنی گفت دارم دوغ درست می کنم. طرف گفت که نمی شه. بنده خدا جواب داد: "می دانم. ولی اگر بشه چی می شه". حکایت ما هم همین است. اگر می شد چی می شد...

تو عمر خواه و صبوری

امروز جلو خودتو می گیری. می گی فردا. فردا جلو خودتو می گیری می گی پس فردا. روزها تمام می شوند. آخرش می سپاری به دست تقدیر. به همه آنچه که حتی ذره ای بهش اعتقاد نداری ولی تنها راه رهایی است. بعد نگاه می کنی تنها لبخند می زنی:


اگر  روم  ز   پی اش   فتنه ها    بر انگیزد

ور از طلب بنشینم ، به كینه بر خیزد   

 

وگر به  رهگذری یك  دم     از   وفاداری

چو گرد در پی اش  افتم  چو  باد  بگر یزد

 

من آن فریب  كه  در   نرگس   تو   می بینم

بس آب روی   كه  با  خاك ره برانگیزد

 

فراز و شیب و بیابان  عشق  دام  بلاست

كجاست  شیر  دلی  كز  بلا  نپرهیزد

 

تو عمر خواه و صبوری كه چرخ شعبده باز

هزار  بازی از این طرفه  تر  بر  انگیزد

 

بر    آستانه    تسلیم   سر    بنه  حافظ

كه گر  ستیزه  كنی  روزگار  بستیزد

نه!!!!!!!

خاطرم هست زمانی که سال اول کنکور ارشد دادم و 58 شدم اما علم و صنعت را به خاطر خاطرات منحوسش تو تعیین رشته ام نزدم (البته به خیلی ها گفتم به خاطر سربازی بود ولی همش 10 درصد به خاطر سربازی بود. گور بابای خالی بند)، بهمن م.ی.ر ب.ا.ق.ر.ی بهم گفت که یک "نه" محکم به زندگی گفته ای. 

تا حالا شمرده اید چند بار به زندگی "نه" ای محکمی گفته ای و چند باز زندگی به تو "نه" گفته! این بار تو شش و بشم که "نه" بگم یا "نه" بشنوم 


حس غریب

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند 

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد 

و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند 

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است 

از حرکات ناکرده 

اعتراف به عشق های نهان 

و شگفتی های بر زبان نیامده


بالاخره بعد از مدتها این دست نوشته های پوسیده و کپک زده را بروز رسانی کردم. اما توی ایران نه! 7,243 کیلومتر دورتر به گفته زمین نگار گوگل. فارو. پرتغال.

خیلی مشتاق نیستم که از اینجا بگم. احتمالا به دوست های نزدیکم زیاد گفتم و در آینده هم بیشتر از اینجا خواهم گفت. دوست دارم از امشب از احساساتم اینجا بگم. احساساتی که تا قبل از سوار شدن به هواپیمای خطوط ترکیه برایم غریب بود. احساساتی مملو از آزادی، غربت، تفریح و خستگی همه با اسانس تنهایی. احساسات غریبی که با google talk و skype بیان نمی شوند. مالیخولیای عجیب. دوستان خوبی اینجا هستند اما نمی شود نگاهشان کرد و گفت: "چپونده ها" و با اشکان ساعت ها خندید. هر نیم ساعت بپرسی: "چطوری حاج مصی؟ چاااااااااااااکرم" و شاد شد. هفته ای یک بار زنگ بزنی به مهدی و بگی: "یک برنامه بزار ببینیمت". حسین را در بغل بگیری و بگی "مخلصم با نمود عملی". امینی که ببینیش و بگویی "خالووو" و درک کنی با تمام سلول هایت که خالو چیست. جبین ابن جلال را ببوسی نه به خاطر عسل به خاطر جبین بی مویش. فرزاد مچل کنی و از کار بگی و برنامه بچینی. و امید را هر روز ببینی و ساعت ها از زمین و زمان حرف بزنید.

اینجا مارینی هست که بری تنهایی سیگار بکشی و به کسی نگی کجایی ،اما پارک خیابان برزیل نمی شه، حتی سیگارش همون سیگار نیست. از همه بدتر خانواده. اینجا نرگس نیست. خواهری که گریه می کرد در آغوشش می گرفتی. مامان نیست. بابا نیست. خودتی و خودت. 

و اینجا کسی نیست که باهاش دیالوگ کنی. همه اش مونولوگ. فیلم های داوکینز. کتابهای اینترنتی. اینجا همه چیز هست اما هیچ چیز نیست.

پی نوشت: جان مادرتون اگر منو میشناسید زنگ نزنید بگید چته ک.س خ.ل شدی. خوبم که دارم می نویسم. فقط دلتنگ شدم و خواستم خودمو خالی کنم. 

پی نوشت 2: اگر شبها غزلیات سعدی نبود بر می گشتم

پی نوشت 3: نمی خواهم بگم اینجا کسی نیست. حتی توی زندگی ام هم اولین بار نبست که برای مثال سری دوستانم عوض شده. اما این بار خیلی یک دفعه بود و همه کلا عوض شد.