نارحت نشو عزیز!

بعضی وقتها یک سری انتظاراتی داریم از کسانی که با آنها معاشرت داشتیم و برآورده نمی شوند. عصبانی و ناراحت می شویم. پیش خودت می گویی:

همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی

دریغ آن سایه رحمت که بر نا اهل افکندی

اما کمی آرام تر که می شوی به این نتیجه می رسی که انتظارات از شناخت نشات می گیرند و شناخت تو اشتباه بوده است. آنوقت است که می گویی:

حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را

تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

(البته می توانیم بیت اول را کمی تغییر داده و از انتخاب طبیعی ژن حسن خلق طلب کنیم)


دوران کودکی – آقا بی خیال

امروز یک دوچرخه خریدم. یاد این دوران دبیرستان افتادم که سر و ته و میزدی میرفتم چیتگر دوچرخه بازی. یاد اون دورانی که از سرعت 40 تا پا زدن دوچرخه لذت می بردم و یاد اون کیلومتر شمار دیجیتالی که چقدر مهدی و وحید مسخره ام می کردند. یاد دورانی که برای خرید یک تیوپ میشل تا گمرک با دوچرخه میرفتم. روزهایی که زیر آفتاب زیر بارون، توی شیشه خورده های بازی استقلال پرسپولیس پا می زدم. روزگاری که تا سد کرج می رفتم و آرزوی من رفتن شمال با دوچرخه بود....

امشب با نینا، علیرضا، فوتیس و ریتا وسط میدان قایم موشک بازی کردیم. فکر کنم آخرین بارش بر می گردد به 15 16 سال پیش. دوران کودکی. ترس از پیدا شدن و دویدن برای سوک سوک. خیلی وقته که برای چیزی تو زندگی سوک سوک نکردم. دوران شیرین کودکی. قایم شدن فوتیس بالای درخت؛ راه رفتن بدون کفش نینا؛ و امید نجات آخرین نفر. جر زنی ایستادن پشت.... یادش بخیر. 

بیشتر قایم شدید یا دنبال کسی بود که پیدا کنید!